برو ماستت را بخور

اگرداستان این شعرها را نمیدانی اسمت ایرانیه وایرانی نیستی بروماستت را بخور وخودتو جرنده برا نام خلیج فارس

بوی جوی مولیان آید همی          یاد یار مهربان آید همی

اگر جز به کام من آید جواب         من و گرز و میدان افراسیاب

با کاروان حله برفتم ز سیستان     با حله تنیده ز دل بافته ز جان

کی عیب سر زلف بت از کاستن است     چه جای به غم نشستن و خاستن است
روز طرب و نشاط و می خواستن است     کا راستن سر و ز پیراستن است

ای منجم اگرت شق قمر باور شد           بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی        دست خود ز جان شستم از برای آزادی
دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین       می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

شاگردکی که داشتم از پی همی دوید               گفتم که خیر هست، مرا گفت بازدار
تو گرم کرده اسب به نظاره‌گاه عید                       عید تو در وثاق نشسته در انتظار
عیدی چگونه عیدی چون تنگها شکر                     چه تنگها شکر که به خروارها نگارگفتم
کلید حجره به من ده تو برنشین                          این مرده ریگ را تو به آهستگی بیار

يك نفر مي خواست رياضت بكشد، خودش به خودش گفت ماست نمي خورم. دو سه روز ماست نخورد و خيلي بد اخلاق شد. يك بقّال بود كه خبره بود. خودش اين كاره بود. آن شخص آمد دكان اين بقّال كه جنس بخرد. به بقّال گفت اين ماستت چرا ترش است. بقّال فهميد كه اين دارد رياضت مي كشد و به واسطه اين رياضت خُلقش تنگ است. به او گفت شما بي زحمت تشريف ببريد منزلتان و ماست بخور، آن وقت بيا پيش من و از دكان من جنس بخر

Post your comment

*

code

 

 

See more website here...

  • Odlinks
  • Farsi-News
  • Advertise Here