7th
JUN

U3a Haplogroup

Posted by M. 4Gani under Blog, Root, اصفهان (چهارسوق)i:

Shahsia (Family in Isfahan) mtDNA haplogroup is U3a and U3a traces back to a woman who lived approximately 15,000 years ago.
Haplogroup U3 originated after modern humans expanded out of Africa into the Middle East about 45,000 years ago.

 نشان می‌دهد که 100 درصد نسب شاه‌سیاه ایرانی است DNA

در 200 سال گذشته، اجداد خانواده شاه سیاه ممکن است در مکان های زیر زندگی کرده باشند.

قوی ترین شواهد نسب در مناطق زیر یافت شد .
استان اصفهان
استان تهران
استان همدان
شرق استان فارس
استان آذربایجان
استان کرمانشاه
استان کردستان
استان خراسان رضوی
استان خوزستان

 

Source of DNA data from 23andMe‘s Ancestry Composition report

 

 

7th
FEB

سایتهای علمی

Posted by M. 4Gani under Blogi:

 مقالات انگلیسی:

ieeexplore.ieee.org
acm.org
link.springer.com
wiley.com
sciencedirect.com
acs.org
aiaa.org
aip.org
ajpe.org
aps.org
ascelibrary.org
asm.org
asme.org
bioone.org
birpublications.org
bmj.com
emeraldinsight.com
geoscienceworld.org
icevirtuallibrary.com
informahealthcare.com
informs.org
ingentaconnect.com
iop.org
jamanetwork.com
joponline.org
jstor.org
mitpressjournals.org
nature.com
nrcresearchpress.com
oxfordjournals.org
royalsocietypublishing.org
rsc.org
rubberchemtechnol.org
sagepub.com
scientific.net
spiedigitallibrary.org
springermaterials.com
tandfonline.com
theiet.org

دانلود رایگان کتاب:

www.ketabnak.com
www.urbanity.ir
www.98ia.com
www.takbook.com
www.irpdf.com
www.parsbook.org
www.irebooks.com
www.farsibooks.ir
www.ketabesabz.com
www.readbook.ir

سایتهای مهم علمی،پژوهشی

www.digitallibraryplus.com
www.daneshyar.net

بانک های اطلاعاتی

www.umi.com/pqdauto
www.search.ebscohost.com
www.sciencedirect.com
www.emeraldinsight.com
www.online.sagepub.com
www.springerlink.com
www.scopus.com
http://apps.isiknowledge.com
www.anjoman.urbanity.ir

پایان نامه های داخلی و خارجی

www.irandoc.ac.ir
www.urbanity.ir
www.umi.com/pgdauto
www.mhrn.net
www.theses.org

مقالات فارسی

www.urbanity.ir
www.shahrsaz.ir
www.magiran.com
www.civilica.com
www.sid.ir

کتابخانه ایران، آمریکا و انگلیس

www.nlai.ir
www.loc.gov
www.bl.uk

دیوان شعر
حافظ
خیام
سعدی
فردوسی
مولوی
نظامی
پروین اعتصامی
عطار
سنایی
وحشی
رودکی
ناصرخسرو
منوچهری
فرخی
خاقانی
مسعود سعد
انوری
اوحدی
خواجوی کرمانی
عراقی
صائب تبریزی
شبستری
جامی
هاتف اصفهانی
ابوسعید ابوالخیر
بهار
باباطاهر
محتشم
شیخ بهایی 
سیف فرغانی 
فروغی
عبید زاکانی
امیرخسرو
شهریار
جبلی
اسعد گرگانی
فیض کاشانی
سلمان
رهی
اقبال
بیدل
قاآنی
کسایی
عرفی

7th
FEB

کل کل کردن خسرو و شیرین

Posted by M. 4Gani under Blogi:

خلاصه داستان خسرو شیرین از قلمرو ادب به زبانِ طنز:    (Ghalamrove Adab)

یکی شیرین میگفت یکی خسرو. خسرو از موضع قدرت و طعنه زنان حرفاشو میگفت و کمی اصرار بیش از حد.
هی اصرار و تمنا که حالا یه شب هزار شب نمیشه. اینقدر تلخی نکن شیرین خانوم! یخده دل به دل ما بده!
شیرین هم دیگه شورو از مزه برده بود با ناز کردناش و چند بار هم ماجرای مریم و شکر و تو روی خسرو اورد آخرشم اون تواضع عشق و دلدادگی را ندید در وجود خسرو و بالاخره آب پاکو ریخت رو دستش که وخی برو پیشی همون شیکر جون اصفهانی! بعد از این همه مدت که معلوم نیست کدوم گوری بودی، هلک هلک اومدی قصر من و انتظار دادی همین امشب بله را بگم؟! به همین راحتی و آسونی؟! این که راه و رسمش نیست! بیشتر از این نمک رو زخمم نپاش و برگرد. راه باز و جاده دراز ! تا منم بیبینم از دست تو چه گلی به سر کنم
خلاصه خسرو دست از پا درازتر، یه چشمش خون یه چشمش گریه تو اون برف و سرما و ناکام از رسیدن به آغوش گرم شیرین برگشت به سمت لشگرگاهش. داغون بود !
همه اطرافیان و سران کشوری و لشگری را از اتاقش بیرون کرد گفت برین بیرون که حوصله هیشکیو ندارم ! فقط شاپور موند پیشش که سعی میکرد دلداریش بده.
خسرو که دید کس دیگه ای اونجا نیست هر چی تو دلش بود ریخت بیرون! به شاپور گفت دیدی؟! نه! دیدی؟! دیدی چطور منو خوار و ذلیل کرد؟ دیدی حاضر نشد حتی یه لبخند بهم بزنه؟
دیدی من پادشاه رو با چه فضاحتی برگردوند؟ حالا منم بیدی نیستم که با این بادا بلرزم. دارم براش! شاپور بهش گفت بچه ! حالا اینقدرم دور برت نداره! جوگیر نشو! فعلاً که هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
فقط صبر داشته باش. حالا آسمون که به زمین نرسیده. این شیرینی که من میشناسم مهربون تر از این حرفاست. زندگی بالا پایین داره. آدم ها هم دو رو دارن. اگه شیرینی این شیرین خانم هم زیاد از حد باشه رودل میکنی!
بعضی مواقع کمی تلخی هم لازمه برای تعادل! این دخترای امروزی خیلی نازشون زیاده. ولی وقتی براشون یه کم کلاس بذاری خودشون مثل سایه دنبالت میان!
مثل وقتی که درو میبندی که نور ماه و مهتاب نیاد توی اتاق می بینی از لای پنجره یا یه روزن کوچیک دوباره میاد تو ! این دخترا هم از جنس ماه اند ! درو به روشون ببندی آخرش یه سوراخی پیدا میکنند که بیان تو !
خلاصه شاپور با این حرفا یه کم خسرو رو آرومش کرد تا بخوابه.
حالا حدس بزنین قصر شیرین چه خبر بود ! اونم داشت مثل ابرای باهار گریه میکرد!! مثل… پشیمون شده بود!
میگفت آخه تو این دوره زمونه پسر به این قدرتمندی و پولداری دیگه نصیبم میشه؟!!
چرا اینقدر ناز و عشوه کردم؟ به بخت خودم پشت پا زدم به قرعان! بذار پاشم برم دنبالش!
خیلی بی رحمم که تو این سرما از خونه بیرونش کردم جوون آواره عاشقو!
خلاصه شیرین سوار اسبش شد و رفت به سمت لشگرگاه خسرو. لشکر هم از هم پاشیده و از حال خسرو داغون تر!
نه نگهبانی بیدار مونده بود نه کسی متوجه اومدن شیرین شد. فقط شاپور از دور دید که یه سواری داره میاد…

اینجا بودیم که شیرین از نحوه برخوردش با خسرو پشیمون شده بود. بنابراین بلند شد شال و کلاه کرد و رفت به سمت لشگرگاه خسروو در حالی وارد اونجا شد که لشگر ازهم پاشیده بود و مثل حال خسرو خراب و دمق بود !
شاپور از دور دید یکی داره نزدیک میشه و وقتی نزدیکتر شد و شناختش، گل از گلش شکفته شد و گفت کجا بودی تا حالا !؟؟؟
خلاصه اینکه نشستند با هم حرف زدن و شیرین ضمن ابراز پشیمونی از شاپور خواست کمکش کنه که دوباره رابطش با خسرو خوب بشه و
مثل بچه آدم برن سر خونه زندگیشون فقط دو تا شرط داشت. یکی اینکه شاپور یهو دستپاچه نشه بره همین الان خبرو بذاره کف دست خسرو !
یه مقدار دندون رو جیگر بذاره و با ترتیب دادن یه مراسم بزم با چاشنی هنر موسیقی زمینه را فراهم کنه برای طرح موضوع. و یکی هم اینکه تضمین داده بشه که خسرو هم با تشریفات رسمی شیرین را به عقد خودش دربیاره و با “کاوین” بیاد خواستگاری و خلاصه ارج و قرب شیرین که طی سالهای گذشته صدمه دیده بود حفظ و تقویت بشه.
بعد از این صحبت ،شیرین به پیشنهاد شاپور رفت در خرگاه کناری به صورت مخفیانه که شبو استراحت کنه و شاپور هم دوید و رفت به خرگاه خسرو. از طرفی ذوق داشت که به خسرو امید بده و از طرفی هم میترسید بیدارش کنه تو اون وضعیت و بدخواب بشه! خلاصه اینقدر به تزئینات اطراف تخت ور رفت و چراغ شمع رو خاموش و روشن کرد که خسرو خودش بیدار شد و از اینکه شاپور هنوز در کنارش هست آروم گرفت. بهش گفت خواب خوبی دیده و شاپور هم تعبیر کرد براش که اتفاقات خوبی در راهه و بیا فردا یه بزمی به پا کنیم. دمی با نوای موسیقی و جرعه می بیاساییم و این سختی های اخیر را به فراموشی بسپاریم! خسرو قبول کرد و دوباره به خواب رفت…
فردای اون شب مراسم بزمی در کنار خرگاه خسرو برپا شد و سربازان و ندیمان با لباسهای مرتب و شیک اومدن رژه رفتن !
موسیقیدانان هم مینواختند و خلاصه شوری برپا شد.بعد خسرو دستور داد که آدمای اضافی برن بیرون و فقط نکیسا و باربد شروع کنند به سه تار نوازی و چنگ نوازی…
شاپور دست نکیسا رو گرفت برد کنار خرگاه شیرین و گفت صاحب اینجا هر چی بهت گفت و الهام کرد همو بخون و بزن!
از اونطرف خسرو هم شروع کرد به باربد الهام کردن که چی بخونه و چطور بنوازه…
و اینطور شد که یک صحنه رمانتیک و هنری از مکالمه “غیرمستقیم” شیرین و خسرو که به زعم مهران عزیز یکی از عاشقانه ترین قسمت های داستان محسوب میشه شروع شد. شیرین با صحبت های عاشقانه که همچنان نشان از دلدادگی عمیقش به خسرو بود شروع کرد و از اون طرف هم خسرو داشت کم کم بو میبرد که این حرفای دلنشین چقدر آشناست و نشانی از یار محبوب داره…

نکته روانشناسی!: ظاهراً این از قدیم هم رسم بوده که زن وشوهرا وقتی رو در روی هم کلکل میکنند، نمیخوان کم بیارن و هی متلک بار هم میکنند ولی وقتی که طرف مقابل میذاره میره و یا میخوان غیر مستقیم و با واسطه پیام انتقال بدن دیگه از در تواضع و دلدادگی وارد میشن و تازه عشقشون را ابراز میکنند!
به باور بسیاری از روانشناسان همین مشکل “میس کامیونیکیشن” هست که امروزه منشاء بسیاری از اختلافات و جدایی ها شده!

باورش خیلی سخته ببینیم خسرو و شیرین که تا چند روز پیش در قصرشیرین هر چی صنعت ادبی بلد بودن، به‌کار بردن که همدیگه رو ضایع کنند و در طول چندصد بیت مشغول متلک‌پراکنی بودن، الان اینقدر مستأصل شدند و در بیان عاشقانه احساساتشون سر از پا نمیشناسند!
مخصوصاً سرکار خانم شیرین بانو! نه به اون فیس و افاده‌های چند رو پیشش! نه به این آفرهای آنچنانی امروزش! واضح داره به خسرو میگه بیا این خرمای لب و سیبِ غبغب و چشمای بادومی من مال تو !! و اصلاً مگه میشه غیر از تو کسی دستش به این باغِ پر از میوه برسه؟! استغفرالله !
اگر زیر آفتاب آید، زِبَر ماه …..بدین میوه نیابد جز تو کس راه!

یادتون هست که نکیسا و باربد داشتند در خرگاه خسرو موسیقی مینواختند به نحوی که باربد،
الهامات ِ خسرو که شامل احساس و عشقش نسبت به شیرین بود رو همراه با نوای سه‌تار میخوند و نکیسای چنگ‌نواز هم کنار خرگاه کناری،
الهامات و القائات شیرین را از پشت پرده میشنید و بعد از تنظیم، با زبان شعر و موسیقی به باربد جواب میداد. نظامی این مکالمه عاشقانه را به زیبایی تصویر کرده انگار که خواننده اونجا ایستاده و داره این صحنه را از نزدیک نگاه میکنه. چیزی که از ابتدای مکالمه مشخص بود پشیمانی شیرین بود ! بعد از اون طاقچه بالایی که برای خسرو گذاشت و به زور به قصر راهش داد و در نهایت شاهِ مفلوک را دست از پا درازتر آواره دشت و بیابون کرد، حالا اومده بود که بگه معذرت میخوام که گردن کشی کردم !
اگر گردن کشی کردم چو میران……..رسن در گردن آیم چون اسیران
به عذر کردن چندین گناهم…….اگر عذری به دست آرم بخواهم زنم چندان زمین را بوس در بوس……که بخشایش برآرد کوس در کوس

و همینطور هی قربون صدقه خسرو رفت. اونم بدجور !
خوشا آن حالتی که در آغوشت بگیرم. “خوشا وقتی که آیی در برم تنگ”
خوشا آن حالتی که زلفت را در دست بگیرم ! : “بناز نیم شب زلفت بگیرم”

اینقدر معنی ابیات این جلسه روشن بود که شرح اضافی نمیخواد واقعاً.
دیگه به چه زبونی بگه که اگه بمیرم بهتر از اینکه بدون تو زنده باشم ! :”به پیشت کشته و افکنده باشم..از آن بهتر که بی‌تو زنده باشم”
حالا خسرو را ببینین چه میکنه و با چه ذوقی جواب میده. البته قدم اول اینکه اعتراف کنه به غلط زیادی کردن و “شکر خوردن” های گذشته!
پشیمانم زهر بادی که خوردم ….گرفتارم بهر غدری که کردم
ازین پس سر ز پایت برندارم….سر از خاک سرایت بر ندارم
کنم در خانه یک چشم جایت…….به دیگر چشم، بوسم خاک پایت با این جمله خسرو واقعاً کفم برید ! آنجایی که میفرماید: از سگ کمترم اگه از این به بعد صدات کنم “جانم” ولی این از ته دلم نباشه!
«سگم وز سگ بَتَر، پنهان نگویم….گرت جان از میانِ جان نگویم! »

بعدش دوباره نوبت لاو ترکوندن شیرین شد از زبان نکیسا : چنان بندم به دل نقشِ نگینت……که بر دستت نداند آستینت
در آغوش آنچنان گیرم تنت را……که نبوَد آگهی پیراهنت را گر از دستم چنین کاری بر آید….ز هر خاریم گلزاری بر آید خدایا ره به پیروزیم گردان…..چنین پیروزیی روزیم گردان
اینجا بود که خسرو دیگه نتونست تحمل کنه ! (البته هر مرد دیگه‌ای هم اگه جای اون بود، نمیتونست!)
حالی به حالی شد، نعره ای زد و یقه جر داد !
چو خسرو گوش کرد این بیت چالاک…… ز حالت کرد حالی جامه را چاک!

حالا دیگه خسرو احتمالاً بو برده بود کی داره از پشت پرده، نکیسا رو هدایت میکنه.
باربد از طرف خسروی خوی‌کرده و پیرهن‌چاک و احتمالا صراحی در دست! ادامه داد : الهی غم نبینی ! مگه من مُردم که تو غمگین بشی! حتی اگه قسمت نشد دوباره ببینمت و در عشقت مُردم، ملالی نیست! تو زنده و پاینده بمون!
منم عاشق مرا غم سازگار است……تو معشوقی ترا با غم چکار است؟
تو گر سازی وگرنه من برانم…….که سوزم در غمت تا می‌توانم مرا گر نیست دیدارِ تو روزی……تو باقی باش در عالم‌فروزی اگر من جان دهم در مهربانی……ترا باید که باشد زندگانی

10th
DEC

خانه خانم جان

Posted by M. 4Gani under Blogi:

خانه خانم جان دارای يک شاه ‌نشین در جبهه جنوبی، دو حیاط اندرونی و بیرونی وهفت اطاق که  دو تا از انها  تودر توبود
اتاق شاه ‌نشین يا هفت دری يا اُرُسی دارای شیشه‌کاری بود این شیشه‌کاری‌ها روی هفت لنگه در جلو بود. ارسی و اطاقها گچ بری و بعضي از انها بخاری گچ بری داشتند. دالان, سرداب (زیرزمین), حوضخانه, مطبخ, دوتا چاه آب و منبع و يک طويله

برای وارد شدن به خانه یک هشتی بود، هشتی مسقف است ودو تا سکودو طرف ان بود که به انها پيرنشين هم مي گفتند

خانم جان وقتی میخواست سر گنجشکى يا کباب شامي بپزد, بايد گوشت را در هاون سنگی  می کوبید.  من و بقيه هم کمکش مي کوبيدم. کوکو را تو يک چيزي مثل لگن درست مي کرد و بالا و پايين اونو اتش و زغال ميريخت

محله چهارسوق شيرازيها

هر محله ای برای خودش قبرستا ن داشت و چهارسوق هم دو سه تا قبرستان دور و برش داشت. در ضمن هر محله دو تا سه تا ديوانه داشت.
تفریح هاى ما عبارت بود از فالگیر,  درویش,  جن گیر, تخت فولاد  و ختم انعام و سفره ابولفضل  و معرکه گير – رمال و عمر عمرو ,  روضه عمر و تعزیه و ازجمله بازی ها پِلاچُفته، هفت سنگ، خونه بازی ایرانی و خارجی که بعدها به آن لِی لِی گفتند

دسته سينه زنى, دويدن دنبال سگهای ولگرد و گربه ها و اینها

بعضي وقتها زنها هم جمع مى شدند مسجد لنبان آش نذرى درست ميکرديد. سر کتاب باز مي کردن – دعانویسی، طلسم نویسی، باطل السحر و عريزه مينوشتند و مينداختند توجوب اونجا 

جشن تولد نبود ولى عروسى ۳ روز ادامه داشت و اشپز مى امد و غوغايى بود

بستنی مثل «آلاسکا» . فروشنده داد میزد: آلاسکا، بستنی
بستنی فروش ها هم سیار بودند، گاری چهارچرخی بود که بستنی همراه با نان می فروختند و قیمت هر بستنی ۱۰ شِی بود و بعد یک ریال شد

تنها بیمارستان صدتختخوابی بود و بعد هم اسمش شد بیمارستان ثریا

همه جا و هم در چهارسو گدا,  ذغال و نفت  فروش ، دل و قلوه ای ، گوسفند فروش ، کهنه چین ، سلمانی دوره گرد، فالگیر و دعا نویس و زالو انداز و قهوه چی بود . یک سقاخانه هم اول خيابان شاه بود. عطاری حاج اسماعیل هم  ﺍﻭﻝ خیابان زاهدی بود

خانه ها لوله کشی آب نبود. مردم چاه داشتند که از چرخ و دول تشکیل می‌شد. بعضی خانه ها هم که وضع مالی خوبی داشتند منبع آب داشتند که با ابعاد یک متر در یک و نیم متر بود و نیم متر هم ارتفاع داشت و پر از آب می‌شد.

اصفهان لوله کشی فاضلاب نداشت و يک کسى با الاغ چاه های فاضلاب مردم را خالی میکردند وبه آنها کنّاس يا پيتى يا پيت کش میگفتند. آن وقت ها چاله کم عمقی درست می کردند که قسمتی ازآن می آمد توی کوچه و پیت کش ها می آمدند آن را خالی می کردند. چاه عمودي مي رفت پايين و خونه هاى بزرگ اون پايين هم يک دخمه ميزدند وبزرگ مي کردند. خيلى هاهم مي افتادند تو اين چاها
از آنجا که خاک اصفهان سفت بود و این چاهها زود به زود پر میشد یکی از دغدغهاي خانم جان این بود که مبادا چاه پر شود و بعد مصیبت مي شد. پيت کش يک الاغ داشت با دو پیت حلبی که از دو طرف روی پالان الاغ اويزان کرده بود و پول مى گرفت و چاها را خالى ميکرد. زمان مادرجون پيت کش بايستي پول ميداده و چاه را خالي مى کرده.  واز اين رو پيتى شبانه با دستمال فاضلاب را ميدزديدند

کسانى که تو کوچه داد ميزدند چاه خالى ميکنيم, آب حوض ميکشيم,  برف پارو مي کنيم, نمکى

زمستان که می شد گل بود و مردم برف پشت بام ها را پارو می کردند می ریختند توی کوچه

از روی سی‌وسه پل تا اواخر پهلوی ماشین عبور می کرد.
تابستان ها یا آب انجیر و آب پرهلو می آوردند و می فروختند. هرزمان هم هوا سرد می‌شد چغندر می پختند و می فروختند. همه اینها را هم روی گاری دستی می آوردند،

کوه صفه تماماً سنگلاخ بود و جز تعداد بسیار محدودی درخت، هیچ چیز دیگری در کوه صفه وجود نداشت.
پارک ناژوان هم درواقع بیشه ای پُر از درخت بود که «بیشۀ حبیب» نام داشت

 اصفهان ۸ سینما داشت، سینما حافظ، سینما مایاک، سینما ایران، سینما نقش جهان، سینما ساحل، سینما مُلَندروژ، سینما همایون و سینما سپاهان؛ فیلمهای خوبی را هم نمایش می دادند ازجمله فیلم های ایرانی، آمریکایی . همیشه صف نیم کیلومتری برای سینما وجود داشت به طوری که بسیاری از مردمی که در صف بودند به یک سانس نمی رسیدند و باید برای سانس بعدی بلیت می گرفتند

اکثر اتوبوس های درون شهری از میدان نقش جهان عبور می کردند و از میدان شاه (شاه عباس میدان را ساخت من نمی دانم خمینی چه ربطی به آن دارد) تا فلکه چهارسو و خیابان زاهدی و خیابان خرم می آمدند. این اتوبوس ها دو نفر شاگرد شوفر داشت. شاگرد شوفرهای این اتوبوس ها داد می زدند: «چهارسو، شاهپور،شهناز , عباس آباد، زایشگاه،
از داخل خیابان سپهبد زاهدی جلوتر که می رویم جهت دروازه تهران یک پرورشگاه بود  .

میدان انقلاب ، نامش «مجسمه» بود چون مجسمه برنزی رضا شاه روی اسب آنجا بود پشت اسب جهت 33 پل بود.   فلکه دروازه شیراز مجسمه برنزی  شاه عباس روی اسب بود، هزارجریب هم می گفتند. بالاهزارجريب خوابگاه بود.

میدان مجسمه

هتل عباسی در ابتدا کاروانسرا بود. بعدها  آن را مرمت کردند و به هتل تبدیل شد. بازار هنر نیز که الان طلافروش ها در آن مستقرند انباری برای ذخیرۀ پنبه بود.

فلکه دروازه شیراز

فلکه دروازه شیراز

کسی در خانه اش حمام خصوصی نساخته بود. قبل از آن در حمام ها «خزینه» وجودداشت. یک نفر کیسه می کشید و به اصطلاح «کيسه کش» نام داشت و بعد فرد دیگری روى يک سکو که جا معمولا برا ۴ نفر ميشد «ليفه کش»  صابون می زد .  و وقتی خودمان را می‌شستیم داد می‌زدیم: «لُنگ» و آن فردی که به او «لُنگی» می‌گفتند دوتا لُنگ می آورد و بعد وارد «سربینه» می‌شدیم که آب سردی داشت. کمد و کلید هم داشتیم و لباسهایمان را می پوشیدیم و لُنگ ها را می گذاشتیم.

1st
APR

Autofenster geht nicht mehr hoch

Posted by M. 4Gani under Blog, Rooti:

Skoda Fabia Autofenster geht nicht mehr hoch


Die Ursachen wäre in den meisten Fällen einfach der Seilzug oder ein Verknoten des Seiles.

Zieht die Scheibe irgendwie nach oben und fixiert es mit Klebeband, damit es vorerst geschlossen ist.
Nehmen Sie die Türverkleidung ab und werfen Sie selbst einen Blick hinein. Oft kann man erkennen, woran es liegt. Sie sollen sich vergewissern, dass Elektromotor in Ordnung ist.

Wenn man den Knopf zum unterlassen drückt und hört der Motor surrt dann ist das seil verklemmt.
Eine Reparatur ist jedoch nicht ganz so einfach.

Abbau der Türverkleidung
Insgesamt sind 4  Torx Schrauben – 2 hinter Haltegriff und weitere 2 am unteren Türvierkleidungsabschluss.

Ist die komplette Türverkleidung gelöst dann geht weiter mit der Innenverkleidung.
Für das Entfernen der Innenverkleidung benötigt Zeit in besonders beim Skoda Fabia Combi, da die Innenverkleidung mit 12 Nieten befestigt wurde.

Es muss das Kabel des Türöffners auf der Rückseite, Lautsprecher, Außenspiegel, Einstiegsleuchte gelöst werden.
Sind alle Nieten gelöst, dann kann die komplette Verkleidung nach oben schieben und raus nehmen.

 

 

Sie können Fensterheber mit oder ohne Grundplatte kaufen. Ich empfehle aber bestellt einfach kompletten Seil mit Trägerplatte.
Fensterheber elektrisch vorne links für Skoda Fabia kostet bei ebay ca. 28€ +Versand.
Ich habe danach die Nieten einfach gegen Schrauben-Nieten ersetzt.

 

 

 

 

See more website here...

  • Advertise Here
  • Advertise Here
  • Advertise Here